تبلیغات
ثانیه های گم شده
ثانیه های گم شده

سلام

  نمیدونم چی بگم ولی باخودم میگفتم امروزمو تو دنیای بدون نامردی چشم باز خواهم کرد ولی نشد شانس خودکشی هم نداریم خدایا اگه همش میخواد نامردی باشه چرامنو نمیبری خودت که میبینی خسته ام خداااااااااااااااااااااااااا چرا اون لحظه که دارم میرم یکی میاد و همچیو خراب میکنه بابا ولم کنید بزارید بمیرم اگه نخوام کسی کمکم کنه کیو باید ببینم بزارید برم تا اون نامرد هیچ وقت نتونه ازم حلالیت بگیره تا اون نامرد نتونه یه نفس راحت بکشه تا آه دل شکستم تا دنیا دنیاست پشتش باشه تا خدا خداست عذاب ببینه اون میگه مرگو زندگی من دست تو نیست پس الکی نفرینم نکن راست میگه دست من نیست دست خدایه منه منم به همون خدا واگذارش کردم آخه دروغگو آخه نامرد آخه بی معرفت کم واست گذاشتم از تو و آدمای مثل تو متنفرم مثل تنفری که تو ازش گفتی بیخیال فقط طعم تلخ تنفر زیر لبم هستش

 

 

محکوم شدم.محکوم شدم به این زندگی.محکوم به این دنیا.محکوم به ادامه زندگی.گناه من چی بود خدا محکومم کردی به حبس ابد. شک ندارم که حکمی تو میدی مثل حکم زمینی ها اشتباه نیست.باشه حکمت قبول به چه جرمی؟؟

دزدی ؟نبوده بوده؟

قتل نبوده چون دلشو ندارم.

س ک س؟؟؟ نوچ چ چ اینم نیست.

بذار فکر کنم

 عاشقی؟؟؟؟

درست گفتم جرمم عاشقی بوده.

عاشقی مگه جرمه؟؟؟؟؟کسی دوست داشته باشی مگه جرمه؟؟؟؟

برا کسی بمیری جرمه؟

شبا وقتی میخوابی تنت مورمور میشه فقط به خاطر اون صبحا به امید اون بیدار میشی جرمه؟؟؟؟؟؟؟

فکر کنم خودم بتونم جواب خودمو بدم

جرم کردم عاشق کسی شدم که معنی دوست داشتن نمیدونه.

جرم کردم عاشق کسی شدم که اسم هوس های خودش گذاشته بود عشقی.

جرم کردم که گذاشتم خیانت کنه.

جرم کردم میدونم.

آخه چرا محکومم کردی.

پس اون چی؟؟اونم که جرم کرده.خیانت کرده.نکرده؟؟؟؟؟؟؟؟

اون آزاد آزاد باشه.من محکوم.بی انصافیه.

 


نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن 1390 ساعت 09:49 ق.ظ توسط هستی رستگار نظرات |


کلافه و بی قرارم ، خبری از گذر زمان ندارم

دستهایم میلرزد ،اینک روز است یا شب، این را هم نمیدانم

تنها دردی در سینه دارم و بغضی که گلویم را می فشارد

تمام وجودم سرد است، سیاهی لحظه هایم کار سرنوشت است

من دیوانه چقدر ساده بودم ، من عاشق چقدر بیچاره بودم

نمیخواستم عاشق شوم ،قلبم اسیر رویاهایم شد

رویاهایی که با تو داشتم، کاش یاد تو را در خاطرم نداشتم

خواستم تو را فراموش کنم ، فراموشی را فراموش کردم

خواستم اشک نریزم ، یک عالمه بغض در گلویم را جمع کردم

کلافه و بی قرارم ،مثل این است که دیگر هیچ امیدی ندارم

سادگی من بود که بیش از هرچیزی مرا میسوزاند

کاش به تو اعتماد نمی کردم ، کاش تو را نمیدیدم و راه خودم را میرفتم

کاش لحظه ای که گفتی عاشقمی ،معنای عشق را نمیدانستم

همه جا مثل قلبم دلگیر است، همه جا مثل چشمانم خیس است

همه جا مثل غروبها ، مثل پاییز و مثل این روزها نفسگیر است

همیشه میگفتم بی خیال ، اما اینبار بی خیالی به من گفت بی خیال

همیشه میگفتم میگذرد میرود، اما اینبار گذشت و چیزی از یادم نرفت

 


نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن 1390 ساعت 11:26 ق.ظ توسط هستی رستگار نظرات |


سلام به همه دوستای خوب وبلاگی

امروز اومدم آپ کنم البته نه واسه دل خودم بلکه به خاطر دل نویسنده این وبلاگ کسی که هرروز واسه دیدن نظرهای شما بی قراری میکرد کسی که از غم واستون نوشت روزی که بهش این وبلاگو دادم گفتم این وبلاگ نفرین شدست صاحبای قبلیشم واسشون اتفاق های بد افتاد ولی اون حرفمو باور نکرد و با همه مشکلاتش دوست داشت اینجا بنویسه دیروز بالاخره دوستمو دیدم و دیدم اونم تو یک مشکل بزرگ افتاده واسش دعا کنید دل های شماها بزرگه از ته دل دعا کنید مشکلش رفع بشه اون دلش میخواست آپ کنم وبلاگو تا دوستاش از نبودش دلگیر نشن و به همشون اطلاع بدم به دیدن وبش بیان تا روزی که خودش برگرده این متنم که براتون میزارم ازطرف خودشه حرف دیگه ای واسه گفتن ندارم فقط واسش دعا کنید

 

 امروز هم

کنار فاصله هامان نشسته ام

امروز هم

دلم…

لبالب از اشتیاق توست

باتو…

تمام شده این نا تمام من

باتو

لبریز از ستاره شده

… آسمان من

باتو

قرار گرفته …

دل بی قرار من

با من بگو

بگو!

بگو ای انتظار خوب

آیا تو هم

شده ای بیقرارِ من؟!


نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر 1390 ساعت 08:48 ق.ظ توسط هستی رستگار نظرات |


هرگز گمان نبرده بودم

روزی مرا به دست باد می دهی


هرگز نخواندم این کتاب بی خط را

در نگاه من این چنین شاد می روی

می روی و هرگز ندیدی که

دلم شکست به دست بی رحمت

هرگز نگفتی این دختر تنها

مرحمی بود به جان پردردت

حتی به خوابم نیامدی هرگز

تا ندانم ریا بود هرچه می گفتی

یاد داری که خاطرت مکدر بود ؟!

برسر همین شانه می خفتی

حالا که رفته ای برو بدرود

ای که بافریب عاشقم کردی

برو که دیگر نمی کنم یادت

تو همان بزرگ مرد نامردی

 


نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 05:18 ب.ظ توسط هستی رستگار نظرات |


به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است.

بیا ای روشن .... ای روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است.

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.


شب افتاده است و من تنها و تاریکم ....

و در ایوان من دیریست

در خوابند

پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من !

بیا ای یاد مهتابی !

 


نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان 1390 ساعت 12:17 ب.ظ توسط هستی رستگار نظرات |


امشب آسمون دلم بی نهایت بارانیست ولی ابرها اجازه باریدن را به من نمیدن خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کجاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی این بود همراهیت در زندگی خسته ام چرا منو نمیبری از دنیا خسته ام میفهمی مگه من چکار کردم که همیشه باید احساسم قلبم غرورم له بشه آخه خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کجاین اون آدما که اگه دلت میشکست میشدن سرپناه دلت ولی حالا میگن حقت هست بشکن خدا خسته ام حتی اجازه ندارم گریه کنم خداجون خودت میدونی وضع جسمیم خوب نیست خودت میدونی اوضاع قلبم چطوری پس چرامنو نمیبری آخه چراااااااااااااااااااااااااااااااااا بس نیست زجر کشیدن بس نیست له شدن خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دیگه چیزی ازم نمونده بگو آدما ولم کنن من دیگه درست نمیشم خدا جون بهشون بگو من تمام شدم بگو اینقدر له شدم که دیگه جایی واسه له شدن و شکستن ندارم خدا کجایی منو ببر حتی شده به جهنم ولی این دنیا دیگه نه خسته شدم از بس بغضمو خوردمو خندیدم خسته ام میفهمی خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من از هیچ کس هیچی به دل نگرفتم یادم دادی صبور باشم ولی خداشیشه صبرم شکست میفهمی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منو ببر به خوبای عالمت از این زمینیا جدام کن همین


نوشته شده در سه شنبه 17 آبان 1390 ساعت 05:43 ب.ظ توسط هستی رستگار نظرات |


آمده ام که بـــــروم

نه اینکه ماندنم جایز نیست ، نه عزیزکم!
می روم تا بودنم موجب آزارتان نشود ...
آمده بودم تا جواب سوال ِ در هوا مانده ام را بگیرم که گرفتم
پرسیدم صادقانه دوستت دارد؟
سکوت کردی ...
خواستم تنها برایت ثابت شود تنها دلیل ِ پی تو آمدن ِِاو آزار من است و بس ...
وچه خیال بیهوده ای!!!
او نمی داند من تنها غرامت این جنگ بی فاتح را مدتهاست به یغما برده ام ... دوست داشتن !

اونمی داند تنها آرزوی من خوش بودن توست با هرکه، که هستی
او نمی داند تنها دلخوشی من آسوده بون ِ توست در هر کجا که هستی
او نمی داند تنها غم من مبادا بازیچه شدن توست
او نمی داند که تنها هراس من این است که مبادا او با تو همان کاری را کند که روزی تو بامن کردی...
اونمی داند شنیدن ِ سخن عشق از زبان تو حتی اگر مخاطبش من نباشم چه دنیایی دارد
او نمی داند ... اوهنوز نمی داند و هرگز نخواهد دانست ...
دوست داشتن برتر ازعاشق شدن است...
فقط خوش انصاف برای عشق تازه ات ، حرفی تازه بزن ...
گاهی شنیدن حرف عاشقانه ای که روزی تنهامخاطبش من بودم چنان غرقم میکند در اقیانوس توهم وخلسه خاطره که فراموش میکنم تمام جفایی را که با من کرده ای و تمام زخمهایی که من خورده ام
ودوباره بیهوده دلتنگت می شوم
چنان دلتنگ که جا کم می آورم برای هورت دمم ...
دلتنگی ام که آزارت نمی دهد؟

 

گالری عکس های عاشقانه


نوشته شده در سه شنبه 10 آبان 1390 ساعت 04:26 ب.ظ توسط هستی رستگار نظرات |


 

سکوت عجیبی دارد اینجا

تنها من مانده ام و خیال بودنت، خنده هایت و نوشته هایم که ...

با دلم چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟

دلم برایت تنگ می شود

وقتی می خواهمت

وقتی بلند بلند می خوانمت ونیستی، تنهایی عجیبی است

دیوانه ام می کند گاهی ...

می دانم آرزوی دیدنت فقط خیالیست شیرین ...

کاش اینجا بودی

درست روبروی من!

سکوت می کردیم و در آن سکوت

من جرعه جرعه از شهد نگاهت سیراب می شدم

کاش می دانستی دلتنگی با دلم چه ها می کند

کاش می دانستی دلم...

 


نوشته شده در یکشنبه 24 مهر 1390 ساعت 09:28 ق.ظ توسط هستی رستگار نظرات |


 

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نـــــــه ...

پس اینبار برایــــــــت می نویسم که

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایـــــــم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تــــــکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند

میخوانمت هنوز ، حتـــــــی اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هیچ بارانـــی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه هایم بشوید

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شـــــیدایی کردن کافی است

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که

دلــــــتنگت شده ام به همیـــــن سادگی

db4wxk0r8peyz5jgsa9x.jpg


نوشته شده در شنبه 16 مهر 1390 ساعت 07:24 ب.ظ توسط هستی رستگار نظرات |


مدتی است که دیگرتقویم را ورق نمیزنم...

حتی حوصله کنار زدن پرده را ندارم،

چه برسد به
باز کردن پنجره !!!



حال عجیبی دارم !



همه چیز از
نبودنت حکایت می کند


به جز
دلم که مانند دانه ای در دل خاک،

در انتظار آمدن بهار است...




می دانم که می آیی: خیلی زود!!!

 


نوشته شده در دوشنبه 11 مهر 1390 ساعت 07:39 ق.ظ توسط هستی رستگار نظرات |


تقصیر خودم نیست ،

تورا که میبینم
هر چه از بر کرده بودم ، از برم می رود

تو را که میبینم

همه واژه ها نا گفته می مانند
تا همیشه چیزی برای با خودم تکرار کردن داشته باشم!

همه ی اینها تقصیر حرارت حضور توست

سنگینی حرم حضور تورا

پاسخی جز سنگینی سکوتم نمی یابم

تقصیر خودم نیست که تو را میبینم

چیزی برای گفتن ندارم

 

Click the image to open in full size.


نوشته شده در دوشنبه 4 مهر 1390 ساعت 09:13 ق.ظ توسط هستی رستگار نظرات |


ازظهر تا دم غروب طول کشید


دشتی را شخم زدم تا دفنش کنم


بد عادت شده بود


جلوتر از من راه می رفت تا زودتر به تو برسد


سایه ام را می گویم


که خواب دیده بود تو به دیدارش آمده ای...

 


نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور 1390 ساعت 06:01 ب.ظ توسط هستی رستگار نظرات |


حالا که فرقی نمی کند...

کنارت ایستاده باشم

یا نه

بگذار همه چیز را...

از وسط قیچی کنم

تا تو...

در نیمی باشی

من...

در نیمی دیگر

راستی.......

با دستی که

روی شانه ات

جا گذاشته ام ...

چه می کنی؟...
 
http://dl.lxl.ir/mojtaba./picture/3/jodaye-www.lxl.ir.jpg
  

نوشته شده در شنبه 19 شهریور 1390 ساعت 05:11 ب.ظ توسط هستی رستگار نظرات |


بی تو دلم می‌گیرد

 

و با خودم می‌گویم

 

کاش آن یک بار که دیدمت

 

گفته بودم

 

که بی تو گاه دلم می‌گیرد

 

که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود

 

که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند

 

اما نمی‌گفتم

 

که این «گاه» ها

 

گهگاه

 

تمامِ روز و شب من می‌شوند

 

آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد

 

درست مثل همین روزها

 


نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور 1390 ساعت 04:47 ب.ظ توسط هستی رستگار نظرات |


من زیر باران ایستاده‌ام


و انتظار تو را می‌کشم.


چتری روی سرم نیست


می‌خواهم قدم‌هایت را، با تعداد قطره‌های باران شماره کنم


تو قبل از پایان باران می‌رسی


یا باران قبل از آمدن تو به پایان می‌رسد؟


مرا که ملالی نیست


حتی اگر صدسال هم زیر باران بدون چتر بمانم


نه از بوی یاس باران‌خورده خسته می‌شوم


نه از خاکی که باران غبار را از آن ربوده است.


هروقت چلچله برایت نغمه‌ی دلتنگی خواند


و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا


من تا آخرین فصل باران منتظرت می‌مانم...






نوشته شده در شنبه 29 مرداد 1390 ساعت 05:32 ب.ظ توسط هستی رستگار نظرات |




Design By : Pars Skin